تبليغاتX
زیر نهال نارنج
 

TinyPic image

چگونه فراموشت کنم تو را ٬ که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم ٬

که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم ٬ طپش قلبت را حس می کردم.

چگونه فراموشت کنم....!

بگذار عطر کلمات را میان هم قسمت کنیم.............

 

سلام......سلام به دوستان دوست داشتنی،مهربون و با وفای وبلاگ زیر نهال نارنج ٬ امیدواریم که خوب و سلامت باشید و گل خنده روی لبهاتون شکوفا.داشتیم به آرشیو وب نگاه می کردیم..مهر ۸۵ ٬آبا ن۸۵ ٬ آذر ۸۵.................. و مهر ۸۶ !!!باور نکردنیه!!یعنی یکسال گذشته؟!!...این نهال نارنج روزگار ما چه زود یکساله شد!...............................(میلادت مبارک بهار نارنج...)

 

روزی در پاییز تنم ٬ دلم هوای باریدن کرد.نمی دانستم کجا حرفهایم را ببارم.رفتم و رفتم تا به خانه دل او رسیدم ٬ خانه ای بزرگ و وسیع بود.آنجا سرای امید بود....

آره از همون ب ٬ بسم الله گرفته تا این طلوع آخر.....پر از خاطرات روزهای خوب و بد و تلخ و شیرین گذشته است و ما هنوز می خواهیم زیر نهال نارنج منتظر بنشینیم و چشم بدوزیم به دوردست ،به جاده ی بی انتهای زندگی...

جاده

 

 

حکایت عشق.............

چه شگفت انگیز است! به زیبایی طبیعت که همان عشق راستین است بنگر تا به آرامش برسی ٬ عشق هست و نیست تو را طلب می کند و براستی حق با اوست .

حکایت عشق من و تو هم از این قرار است.اگر به وصال کامل برسیم دیگر از عذاب فراق ٬ آزرده نخواهیم شد.بگذار برای لحظه ای از دنیا رها شده و به خودمان بپردازیم..............بی گمان یکدیگر را خواهیم دید.

حرفهای بسیاری در دل دارم که باید به تو بگویم.......

آه لحظه هایی هست که حس میکنم سخن گفتن کافی نیست..............

 

  و در آخر....شاد باشید و شاد کنید....................................................................تا بعد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت   توسط امید و بهارنارنج  | 

 

سلام، سلام

بابا ما هستیم هنوز، زنده ایم، نفس میکشیم فقط این درس و مشق و کار و زندگیه که کمی دست و پامونو بسته ،شرمنده دیر به دیر بهتون سر می زنیم ولی بدونید که به یادتون هستیم همیشه ی همیشه....

چند روز دیگه هم (27 مهر) وبلاگمون یکساله می شه ، برای خودمون که خیلی زود گذشت، تجربه خوبی بود، مخصوصا پیدا کردن این همه دوست خوب و مهربون که تک تکشون واسمون عزیز و گرامی هستند و با حضورشون این وبلاگ رو گرم و روشن کردن و میکنن.

یه مطلب طنز داریم براتون و یه مطلب هم راجع به نیرنگ شیطان( نگید اغما رو دیدن جو گیر شدنا)...

با این امید که مورد قبولتون واقع بگیره....

در ضمن عید سعید فطر رو هم به همتون تبریک میگیم،همیشه شاد و سلامت باشید

 

             

 

ابلیس و انواع طنابها


مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.

ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است.

کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس ، این طنابها برای چیست؟

جواب داد: برای اسارت آدمیزاد.

طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان ،

طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند.

سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت:

اینها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.

مرد گفت طناب من کدام است ؟

ابلیس گفت : اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم،
خطای تو را به حساب دیگران می گذارم ...

مرد قبول کرد .

ابلیس خنده کنان گفت :

عجب ، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت!

           

تحملم یه حدی داره !!


اگه یه بار همه 20واحد رو توی یه ترم افتادین !......... بی خیالش

اگه شما رو با نمره 11.99مشروط كردن !.........خوب شده دیگه

اگه استاد می خواد به جای آقا بهتون بگه خانوم !.........بگه

اگه یه دفعه هارد 60گیگابایت شما هاپولی هاپو شده!.........پیش میاد دیگه

اگه پرسپولیس قراره از پیكان ببازه !.........ببازه

اگه سر مراسم خواستگاری،همونجا،عروس خانوم گفت نه!.........ایشاالله خوشبخت بشه

اگه آمریكا یه موشك اتمی تنظیم كرده درست روی خونه شما !.........مسئله ای نیست

اگه صبح اول مهر بجای ساعت 6،ساعت 7 رفتین سر كار !.........دقیقا" رفتین سر كار

اگه كفشی رو كه امروز واكس زدین رو همه لگد می كنن !.........تعجبی نداره

اگه درست شب امتحان بعد از مدتها به عروسی دعوت شدین !.........مباركه،عروسی رو كه نمی شه نرفت

اگه گار شما به جایی رسیده كه خودتون به خودتون ایمیل می زنین !.........اینجوری هم یه صفایی داره

اگه توی انتخاب واحد به شما 13واحد بیشتر نرسیده !.........حتما" حكمتی توی اون بوده

اگه بعد از 3ساعت چت كردن یادتون اومد كه با اینترنت ساعت 500تومن ووصل شده بودین !.........مهم نیست

اگه شمعهای كیك تولد شما رو بقیه فوت كردن !.........لبخند بزنین

اگه ماشینتون جلوی یه مدرسه دخترونه پنچر شد و شما پنچر گیری بلد نبودین !.........خودتون رو نبازین

اگه در حال فرستادن قلب و بوسه با مسنجر متوجه شدین یكی پشت سرتون وایساده !.........عیبی نداره بابا

اگه بغل دستی شما سر كلاس كه اتفاقا" كنار شما ردیف اول نشسته انگشتش رو تا مچ توی دماغش فرو كرد،شش دور بپیچوند، بعد با یه حالت دورانی بیرون آورد،خوب بهش نگاه كرد و بعد خیلی آروم زیر میز كلاس دستش رو پاك كرد !.........نه !این یكی رو شرمنده . آدمیزاد هم یه تحملی داره!!

              

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت   توسط امید و بهارنارنج  | 

 

قاصدک ٬ آخر کی خبری از او برایم خواهی آورد؟

تاریکی کی خواهد رفت تا روی زیبایش را در تلالو طلایی خورشید ببینم؟

ای باد کی می وزی تا شمیم او را برایم بیاوری؟

من تنها در کنج این اتاق به انتظار او نشسته ام ٬ به انتظار تنها پیام آور صلح و امید.

آری امروز نیز دلتنگ حضورت هستم ٬ هنوز تشنه دیدارت هستم.

آری ای امام عاشقی ٬ ای زیباتر از بهشت ٬ بی تو کی می توان از زندگی نوشت؟

 وای! اگر خورشید کعبه طلوع کند و عطر او به مشام برسد ٬ دنیا گلستان می شود...!

<<میلاد مهدی موعود(عج) بر شما مبارک>>

Doost_e_Gharib@yahoo.comDoost_e_Gharib@yahoo.com

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت   توسط امید و بهارنارنج  | 

 

        

طناب
داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت.


داستان درباره یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار این كار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زمانی آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاریكی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنكه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این كه هوا كاملاٌ تاریك شد.
به جز تاریكی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند . كوهنورد همانطور كه داشت بالا میرفت، در حالی كه چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فكر میكرد چقدر به مرگ نزدیك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سكوت، چارهای نداشت جز اینكه فریاد بزند:
“خدایا كمكم كن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر میكنی میتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها كسی هستی كه میتوانی مرا نجات دهی.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
برای یك لحظه سكوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یك كوهنورد را پیدا كردند كه طنابی به دور كمرش حلقه شده بود در حالیكه تنها یك متر با زمین فاصله داشت!!


و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشید؟
هیچگاه به پیامهایی كه از جانب خدا برایتان فرستاده میشود شك نكنید.
هیچگاه نگویید كه خداوند فراموشتان كرده یا رهایتان كرده است.
هیچگاه تصور نكنید كه او از شما مراقبت نمیكند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست.

 

 

hold fast to dreams


for if dreams die


life is a broken-winged bird


that can not fly


hold fast to dreams


for when dreams go


life is a barren field


 frozen with snow

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت   توسط امید و بهارنارنج  | 

 

>>>ولادت باسعادت مولود کعبه  حضرت علی (ع) و روز پدر برعموم شیعیان مبارک باد.<<<

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت   توسط امید و بهارنارنج  | 

  

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می آید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.

 

                                                

 

GOD IS NOW HERE this can be read as "GOD IS NO WHERE" or as "GOD IS NOW HERE"every thing in life depends on how you look at them, always think positive

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت   توسط امید و بهارنارنج  | 

 

...و عشق هدیه ایست جاودانی.

در دل شب های تاریک وجودم به جستجوی روشنایی شمع وجودت می گردم.

نسیم اشکی که در نگاهت موج می زد٬ بارانی از عشق بود برای باغ رویا هایم ٬

 و دلم چه بی قرار برای نگاه عاشقت می تپد.

و من چه عاجزانه افق های طلایی نگاهت را با هزار تمنا جستجو می کنم.

اما با این اوصاف می دانم ٬ قلبم کوچک تر از آنی است که ظرفیت خوبی های تو را داشته باشد.

اما در سکوت پر از فریاد خود می گریم و می گویم ٬ با همین قلب کوچک ٬

به وسعت تمام خوبی ها و سادگی هایت

دوستت دارم. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت   توسط امید و بهارنارنج  | 

 

سلام به شما دوستان با وفای زیر نهال نارنج....

این روزای خوب و شاد و خجسته رو به شما تبریک میگیم....مخصوصا به مادر ها و دختر خانوما...!

این دو خط هم پیشکش به همه مادران مهربون که هر چه بگیم کم گفتیم....

در چهره تو مهر و وفا موج می زند

ای شهره در وفا و صفا می پرستمت

دور از تو هر چه هست سیاهی است٬نور نیست

بعد از خدا٬خدای دل و جان من تویی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت   توسط امید و بهارنارنج  | 

 اشک جدایی

چرا از من ربودی تو ٬ مجال دیدن معشوق و دلدارم

که امشب یار خسته ام٬ به سر عزم سفر دارد!            

    اگر یکبار دیگر من نبینم چهره او را

درخت غم به جانم ریشه می سازد                   

نگاری را که عمری در دلش بودم

همان معشوقه ای را که٬دل زارم تمنا می کند هر دم

خدایا!بنگر این بی تابی دل را 

مرا دریاب و از پیشم مرو دردم مداوا کن

خریداری نباشد این دل دیوانه ی من را

مگر من بی وفا بودم که با من این چنین کردی!

چرا! چرا بگذاشتی چشمم بریزد اشک جدایی

چرا این عاشق درد آشنایت را٬دل آزار و غمگین کردی....!؟

 TinyPic image

+ نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت   توسط امید و بهارنارنج  | 

یا فاطمه

یا رّب بگیر از صورتم اشک ندامتم را

در چهره زردم ببین حال خجالتم را

در خجلتم ٬ خجلت زده در پشت درب میکده

درب شهادت بسته و تازه به سر شور آمده

درد خجالت می کشد ما را ز دست بسته

از چهره های سوخته و از پهلوی شکسته

از چشم در خون رفته و خاری که رفته در چشم

از استخوان در گلو ٬ از شانه های خسته

من نوکر پیغمبرم ٬ هستم غلام حیدر

هستم گدای فاطمه ٬ من خاک پای مادر 

یا زهرا

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت   توسط امید و بهارنارنج  | 

آه ای زندگی ! منم که هنوز

با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم

نه بر آنم که از تو بگریزم

من تو را در تو جستجو کردم

نه در آن خواب های رویایی

در دو دست تو٬سخت کاویدم

پُر شدم٬پر شدم ز زیبایی

پر شدم از ترانه های سیاه

پر شدم از ترانه های سپید

از هزاران شراره های نیاز

از هزاران جرقه های امید

حیف از آن روزها که من با خشم

به تو چون دشمنی نظر کردم

پوچ پنداشتم فریب تو را

ز تو ماندم٬تو را هدر کردم

آه٬ای زندگی من آینه ام

از تو چشمم پر از نگاه شود

ورنه گر مرگ بنگرد در من

روی آینه ام سیاه شود

عاشقم٬عاشق ستاره های صبح

عاشق ابرهای سرگردان

عاشق روزهای بارانی

عاشق هر چه نام توست بر آن

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت   توسط امید و بهارنارنج  | 

دوستان عزیز و مهربون سلام

مدت نسبتا زیادی می شه که آپ نکردیم ، به خاطر مشغله های زیاد، اگه کمتر سر می زنیم به کلبه های مهربونیتون هم واسه همینه، اما می خوایم اینو بدونید که همیشه به یادتون هستیم،

براتون آرزوی موفقیت میکنیم،فراموشمون نکنید که فراموشتون نخواهیم کرد.  

 

   

 

آدم بی خاصیت

راننده کامیونی وارد رستوران شد.
دقایی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند و بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد.
راننده به او چیزی نگفت . دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد ولی باز هم ساکت ماند.
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بی خاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!
رستورانچی جواب داد : از همه بدتر رانندگی بلد نبود چون وقتی داشت می رفت دنده عقب 3 موتور نازنین را خرد کرد و رفت.

 

                

 

لبخند او، بر آمدن آفتاب را

در پهنه طلائي دريا

از مهر، مي ستود .

در چشم من، وليكن ...

لبخند او بر آمدن آفتاب بود !

 

 فریدون مشیری

 

                               


                   

 

گوته می گوید: «اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند»، «اگر سالم نیستی، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می کنند»، «اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد»، «اگر جوان نیستی، همه با چهره پیری مواجه می شوند»، «اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم می توان زندگی کرد»، «اگر قدرت سیاسی و مقام نداری، مشاغل مهم متعلق به معدودی انسان هاست»، «اما، اگر «عزت نفس نداری»، برو بمیر که هیچ نداری.»

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت   توسط امید و بهارنارنج  |